دوشنبه 10تیر92

سلام عشق من!عمر من! دلم برات یه ذره شده. این روزا که به معنای واقعی بلبل زبون شدی. روز شنبه به خاطر کنکور دانشگاه تعطیل بود و ما خونه بودیم. روز خوبی بود هر چند خیلی شیطنت می کردی. دخترم این روزا دیگه پوشک نمی پوشه و خودش میره رو لگنش و... دیگه خانوم شده. شب ساعت 8شب بابایی اومد تا بابایی اومد پریدی بغلش و با یه ژستی گفتی: بابایی! خسته نباشید. صبح تا الان کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟ من و بابا زدیم زیر خنده. واقعاً شیرین زبون شدی و آدم دلش می خواد بخورتت. بعد شام همیشه به بابات می گی: بابایی! شام خوردی؟ نوش جونت. چند روز پیش هم سر یک قضیه ای به من می گفتی: مامانی!آخه چند دفعه بهت بگم. 
دخمل ما هم کم کم داره بزرگ میشه. رفتارش بزرگ میشه. حرف هاش بزرگونه میشه. الانم دلم براش تنگه . اینم یه عکسیه که صبح تو مهد با صدف مشغول کتاب خوانی بودند.




دوشنبه 10تیر92
